
به گزارش روابط عمومی حوزه هنری استان لرستان چهارمین نشست از سلسله نشستهای «تأمل» در سالن جلسات حوزه هنری استان لرستان برگزار شد. این حلقه مطالعاتی با هدف خوانش و بررسی بیانات رهبر انقلاب، امام سیدمجتبی خامنهای، پیرامون موضوعات فرهنگی، ادبی و هویتی شکل گرفته است. در این نشست که به مناسبت پیام رهبر انقلاب درباره فردوسی و شاهنامه برگزار شد، موضوع «شاهنامه؛ بازتاب روح حماسی ایرانیان» مورد بحث و بررسی قرار گرفت. در این برنامه، کیانوش کشوری، مسئول واحد آفرینشهای ادبی حوزه هنری لرستان، با نگاهی به جایگاه شاهنامه در شکلگیری و تداوم هویت ایرانی، به تبیین ابعاد فرهنگی، تاریخی و اجتماعی این اثر سترگ پرداخت. آنچه در ادامه میآید، متن کامل سخنان وی در این نشست است.
اینکه به تأسی از امام شهید، فرزند بزرگوار ایشان حضرت آیت الله خامنه ای همچنان زبان پارسی و اثر سترگ شاهنامه را دارای اهمیت میدانند و علاوه بر آن، آن را بسیار حساس و راهبردی تلقی میکنند و عنصری وحدتبخش، هویتساز و پاسدار هویت ایرانی ـ اسلامی قلمداد مینمایند، مایه سرافرازی ماست و از وجود چنین نگاهی بسیار خوشحالیم.
نکات مهمی نیز در این پیام وجود داشت؛ از جمله تأکید بر زبان فارسی و حفظ آن بهعنوان محوری که ملتی را به نام ملت ایران پیرامون خود جمع میکند.
نکته دیگری که برای من جالب بود، اشاره به بخش رشد و بالندگی کودکان و نوجوانان بود؛ موضوعی که شاید در طول چند دهه اخیر آنچنان که باید به آن توجه نکردهایم. دستکم آنگونه که لازم بوده، شاهنامه را به کودکان و نوجوانان معرفی نکردهایم و نتوانستهایم پیوندی عمیق میان نسلهای جدید و شاهنامه برقرار کنیم.
این موضوع میتواند برای نسلهای آینده بسیار مفید باشد. هر زمان که روحیه حماسی در ملت ایران، همانند قرون گذشته، در اوج بوده است، ایرانیان در برابر حوادث و هجوم بیگانگان آمادگی بیشتری داشتهاند و هر جا که این روحیه دچار ضعف شده، ما آسیب دیدهایم.
به عنوان مثال، وقتی مغولها به ایران حمله کردند، تفکر غالب در جامعه ایرانی، تفکر اشعری بود؛ تفکری سازشکار و مستأصل.چنگیزخان حمله کرده بود و پسران و سردارانش مأمور بودند ایران را فتح کنند. در آن شرایط، برخی از علمای اسلام میگفتند که این واقعه نشانه قهر خداوند است و ما نهتنها حق دخالت نداریم، بلکه نباید در برابر آن واکنشی نشان دهیم.
حتی وقتی به مسجد بزرگی که از مراکز اصلی حضور مفتیان اعظم آن روزگار بود میروند، کتابها و قرآنها را از صندوقها بیرون میآورند و زیر پای ستوران در مسجد میریزند. چنگیزخان نیز به آنجا میرود و میگوید: «اینها علوفه میریزند.» اما رهبران دینی و اجتماعی آن روزگار هیچ سخنی نمیگویند.
در مقابل اعتراض کسانی که میپرسند: «آقا، چیزی نمیگویید؟»، پاسخ میدهند ـ و این جمله در تاریخ بسیار مشهور است ـ که: «این بادِ بینیازیِ خداوند است.» آنان این حوادث را نشانه اراده الهی و نوعی جبر حتمی میدانستند و اساساً نیازی نمیدیدند که از کشور دفاع کنند یا واکنشی نشان دهند.
در مورد شاهنانه فردوسی، شاید مهمترین کارش بازتاب دادن خلقیات و روحیات حماسی ملت ایران، هم پیش از خود و هم در اعصار گذشته، و سپس تدوین، برجستهسازی و انتقال آن به نسلهای پس از خود بوده است.
به همین دلیل است که این سنت بزرگ فرهنگی و حماسی را از شاهنامه به ارث بردهایم و همچنان میبینیم که کارکرد دارد. حتی امروز نیز یکی از مهمترین شعارهای این روزها در تجمعات شبانه ، «رستمِ تهمتن» است. این موضوع بسیار ارزشمند است.
در مورد حماسه نیز لازم است توضیح کوتاهی بدهم؛ در معنای لغوی، حماسه به معنای شدت و سختی در کار است.
حماسه یعنی سخت شدن کار؛ یعنی قرار گرفتن در برابر امری بزرگ که عبور از آن دشوار و حتی بعید به نظر میرسد، اما انسان با تلاش و مجاهدت از آن عبور میکند و به پیروزی میرسد؛ امری که ممکن است حتی جان خود را نیز در آن راه فدا کند.
از نظر ادبی نیز حماسه یک ژانر یا گونه ادبی است که شامل توصیف دلاوریها، قهرمانیها و شجاعتهاست و اینها محتوای اصلی آثار حماسی را تشکیل میدهند.
البته آثار حماسی معمولاً چند ویژگی اساسی دارند. نخست اینکه جنگ و مبارزه یکی از ارکان اصلی آنهاست. دوم اینکه همواره یک موضوع حیاتی، مانند استقلال یک ملت یا دفاع در برابر دشمنی ویرانگر، در مرکز روایت قرار دارد. اینها از ارکان شکلگیری حماسهاند.
اما در حماسههای جامع، ارزشمند و کامل انسانی، صرفاً نبرد و مبارزه رزمی مطرح نیست. یک اثر حماسی بزرگ و کامل، اثری است که ارزشها، باورها، عقاید، تصورات، آرمانها و احساسات یک ملت را نیز منعکس کند. به چنین اثری، «اثر حماسی بزرگ» گفته میشود.
بدون تردید، شاهنامه از همین دست آثار در جهان است. در شاهنامه فقط بحث مبارزه نیست؛ فقط نبرد ایرانیان با تورانیان یا رویارویی پهلوانان با دیوان مطرح نیست، بلکه نوع جهانبینی، شیوه تفکر و نگرش انسانها نیز بازتاب یافته است و فردوسی همه اینها را بیان میکند.
البته در ادبیات جهان نیز آثار حماسی بزرگی از قرون مختلف وجود دارد. در هند دو اثر بزرگ حماسی داریم: «رامایانا» و «مهابهاراتا» که به سرگذشت نبردهای هندیان در اعصار بسیار کهن میپردازند.
شاید مشهورترین آثار حماسی جهان، آثار یونانی باشند؛ مانند «ایلیاد» اثر هومر. درباره محتوای این آثار نیز میتوان سخن گفت. آثار دیگری نیز وجود دارند. برای مثال، «انهاید» رومی نیز با ادامه همان سنت و موضوعاتی که در «اودیسه» مطرح است، خلق شده است.
اما اگر بخواهیم داستان و محتوای این آثار را بشناسیم و با شاهنامه مقایسه کنیم، متوجه خواهیم شد که ارزش و اهمیت شاهنامه فردوسی برای جهان، نه فقط برای ایران، تا چه اندازه بزرگ است.
با توجه به تعاریفی که عرض کردم، روشن میشود که حماسه فقط جنگ و مبارزه نیست. میتوان گفت نترسیدن از مرگ حماسه است؛ ایستادگی حماسه است و قهرمانان حماسی کسانی هستند که در عین دوست داشتن زندگی، از مرگ نیز نمیترسند.
جالب است که این سنت آنقدر عینی و دقیق به ما رسیده که برای همین موضوع، وصیتنامه شهدا را مرور میکرد و جملهای در وصیتنامه شهید همت دیدم که تقریباً همین مضمون را داشت؛ اینکه «پدر و مادر عزیزم، من زندگی را دوست دارم»، اما در ادامه تأکید میکرد که از مرگ هراسی ندارد.
کار بزرگ فردوسی در شاهنامه این بوده است که روحیات حماسی ایرانیان کهن را به ملت نوین ایران پس از خود منتقل کرده است.
خود شکلگیری شاهنامه فردوسی ـ که البته یک جنبش فرهنگی بوده ـ نیز قابل توجه است. علاوه بر شاهنامه فردوسی، ما شاهنامههای دیگری نیز پیش از فردوسی و همزمان با او داشتهایم که فردوسی از آنها بهره برده است؛ آثاری مکتوب مانند شاهنامه ابومنصوری و همچنین روایات شفاهی.
این موضوع نشان میدهد که روایتهای شاهنامه در میان مردم، سینه به سینه و دهان به دهان نقل میشده و شهرت فراوان داشته است. فردوسی بارها منابع خود را پیران سالخورده، موبدان و روحانیان زرتشتی یا طبقه دهقانان معرفی میکند. دهقانان کسانی بودند که تلاش میکردند فرهنگ ایرانی و منابع آن را سینه به سینه حفظ کنند و نگذارند از میان برود.
حال فردوسی چگونه روحیات حماسی، دلاوریها و خلقوخوی ایرانی ـ دینی را از گذشته برای ما بازتاب داده است؟
اگر بخواهیم بهصورت اجمالی بیان کنیم، فردوسی شخصیتی به نام رستم را خلق کرده است؛ شخصیتی که هم جنبه تاریخی دارد و هم جنبه اسطورهای. رستم در شاهنامه هم در دوران اساطیری حضور دارد و هم در بخشهای تاریخی. در واقع فردوسی خلقوخو، شخصیت روحی و ویژگیهای ایرانیان را در قالب شخصیت رستم به نمایش گذاشته است.
ویژگیهای رستم چیست؟
نخست، دینمداری. پهلوانان ایرانی پیش از هر مبارزهای نیایش میکردند، دعا میخواندند و از خداوند یاری میخواستند. رستم نیز از این قاعده مستثنا نیست و در بسیاری از نبردهایش پیش از آغاز جنگ با خدا راز و نیاز میکند.
ویژگی دیگر، آزادگی است. آزادگی یکی از برجستهترین ویژگیهای رستم به عنوان انسان آرمانی ایرانی است. شجاعت، خردورزی، جوانمردی و میهندوستی نیز از دیگر صفاتی هستند که در فرهنگ ایرانی وجود داشته و در شخصیت رستم نمود پیدا کردهاند.
برای نمونه، هنگامی که اسفندیار به دستور گشتاسپ مأمور میشود رستم را دستبسته نزد شاه ببرد، رستم زیر بار این تحقیر نمیرود و میگوید که هیچکس توان به بند کشیدن او را ندارد. در آنجا در واقع به باوری اشاره میکند که ایرانیان درباره تقدیر و سرنوشت داشتهاند؛ اینکه فراز و فرود زندگی هر انسان در سپهر و آسمان رقم میخورد.
این باور همچنان در ادبیات عامه، گفتوگوهای روزمره و شعر فارسی در قرون مختلف نمود دارد. رستم خطاب به اسفندیار میگوید:
«نبندد مرا دست چرخ بلند»
یعنی حتی در برابر ستم آسمان نیز سر فرود نمیآورد.
ممکن است این را صرفاً به شرایط جنگی آن داستان مربوط بدانیم، اما در بخشهای دیگر شاهنامه نیز میبینیم که این ویژگی، بخشی از خلقوخوی آرمانی ایرانی است؛ خلقوخویی که زیر بار ذلت نمیرود.
به عنوان مثال در جایی دیگر، کاووسشاه، پادشاه ایران که فردی هوسران، خطاکار و مشهور به تصمیمهای نسنجیده است در ماجرای هاماوران همراه با پهلوانان و فرماندهان بزرگ ایران گرفتار توطئه میشود و همگی به اسارت درمیآیند. در همین زمان و در نبود عالیترین فرماندهان و مدیران نظامی ایران مورد هجوم تورانیان قرار می گیرد.سپاه ایران در آستانه شکست دست به دامن رستم می شود. در این میان، رستم از کاووس شاه گلایه مند است و طبیعتا باید درخواست لشکر ایران را رد کند؛ اما پاسخ می دهد که من با سپاه ایران پیمان بستهام و جنگ را کینهخواهی شخصی نمیدانم و میگوید: «من پشت به ایرانیان نمیکنم.» سپس به میدان میآید، به کمک ایرانیان میشتابد و تورانیان را شکست میدهند.
این منش رستم است.
با مقایسه این دو واقعه متوجه میشویم که اگر رستم در آنجا سر خم نمیکند، از آزادمنشی و آزادگی اوست؛ همان خلقوخوی آرمانی ایرانی که بار دیگر تأکید میکنم در شخصیت رستم متجلی شده است. اما در اینجا، متواضعانه از حق شخصی خود میگذرد، مسائل فردی را کنار میگذارد و برای یاری سپاه ایران به میدان میآید.
وقتی سنت شاهنامهخوانی و نقالی رواج یافت و این خلقوخوی حماسی را بهصورت مستمر در جامعه زنده نگه داشت. این سنت باعث شد روحیه حماسی در میان عامه مردم استمرار پیدا کند و نسل به نسل منتقل شود.
ایرانیان در دورههای مختلف، پیش از هر جنگی شاهنامه میخواندند و حتی در میانه نبرد نیز از شاهنامه برای تقویت روحیه رزمندگان استفاده میکردند. ما امروز نیز نمودهای عینی این مسئله را مشاهده میکنیم. در طول این جنگها، بهویژه در دو جنگ اخیر و خصوصاً در جنگ رمضان، کاملاً مشاهده شد که شاهنامه چه کارکردی داشته و شخصیتها و مضامین آن تا چه اندازه در تولید محتوا و روحیهبخشی به مدافعان ایران نقشآفرین بودهاند.
در دوره صفویه، هنگامی که ایرانیان با عثمانیان در نبرد بودند، شاهنامهخوانی بسیار رایج بود. در دوره قاجار نیز، بهویژه در جنگهای ایران و روس، برای حفظ روحیه مردم به نقالیهای شاهنامه پناه میبردند.
حتی شنیده شده که برخی از مراجع تقلید، هنگام صدور فتوا درباره وجوب دفاع از میهن در برابر روسها، از ابیات شاهنامه نیز بهره میگرفتند.
در جنبش مشروطه نیز همین مسئله را مشاهده میکنیم. هنگامی که سواران لر برای فتح تهران حرکت میکنند، شاهنامهخوانی در میان آنان رواج دارد. سردار اسعد در خاطرات خود نقل میکند که یکی از سواران لر خطاب به نیروهای طرفدار محمدعلیشاه با صدای بلند ابیاتی حماسی میخواند؛ از جمله:
«چنانت بکوبم به گرز گران
که مسمار کوبند آهنگران»
سواران جنگی را کجا سراغ داریم که در میدان نبرد چنین حماسی بخوانند؟ این نشان میدهد که فرهنگ شاهنامه تا چه اندازه در زندگی مردم نفوذ داشته است.
در ماجرای فتح قندهار در دوره نادرشاه نیز همین وضعیت را مشاهده میکنیم. بخشی از سپاه ایران را لرها تشکیل میدادند. روایت شده است که پس از ناکامیهای اولیه در فتح قندهار، گروهی از بختیاریها بهصورت خودجوش دست به حمله زدند. نادرشاه در ابتدا از این اقدام ناراحت شد، اما در نهایت آنان را بخشید. در آنجا نیز شبنشینیها، نقالیها و روایت داستانهای شاهنامه در میان سپاهیان رواج داشت.
این ارتباط مستمر مردم با شخصیتها و داستانهای شاهنامه باعث شده بود که مردم از پیروزیهای پهلوانان ایرانی احساس غرور کنند و در شکستها یا کشته شدن قهرمانان، اندوهگین شوند و سوگواری کنند.
ممکن است این مسئله برای برخی افسانهای به نظر برسد، اما اگر در مجالس نقالی یا حتی در جمعهای خانوادگی و عشایری حضور پیدا میکردید، میدیدید که هنگام روایت داستان رستم و سهراب، مردم تحت تأثیر قرار میگرفتند، اشک میریختند و با شخصیتها همدلی میکردند. چیزی شبیه آنچه بعدها در تعزیه نیز مشاهده میکنیم.
این سنت تأثیر عمیقی بر مردم داشت؛ مردم احساسات خود را بروز میدادند، با قهرمانان شاهنامه پیوند عمیق عاطفی برقرارمیکردند و ارزشهای فرهنگی خود را از این طریق بازتولید میکردند.
در حوزه موسیقی نیز شاهنامه تأثیرگذار بوده است. ما در فرهنگ عامه، بهویژه در غرب ایران، مقامهای موسیقایی خاصی داریم که با شاهنامه پیوند خوردهاند. خود شاهنامه نیز بارها از سازها، آلات موسیقی و بهویژه ابزارهای رزمی و حماسی یاد میکند و به نقش آنها در برانگیختن شور و حماسه میپردازد.
در فرهنگ متأخر ایران نیز این تأثیر ادامه یافته است. در غرب ایران، بهویژه در میان کردها و لرها مقامی موسیقایی با عنوان «شاهنامهخوانی» شکل گرفته که تا امروز نیز ادامه دارد. این سنت در میان لرهای بختیاری پررنگتر است، ودر لرستان نیز سابقه طولانی داشته است.
حتی انتخاب نام فرزندان نیز از شاهنامه تأثیر پذیرفته است. بسیاری از نامهایی که در فرهنگ ما رواج دارند، به دلیل علاقه مردم به شاهنامه و قهرمانان آن انتخاب شدهاند؛ نامهایی مانند رستم، سهراب، گودرز، توس، گیو و دیگر پهلوانان شاهنامه.
نامگذاری مکانها نیز از این تأثیر بینصیب نمانده است. در مناطق مختلف کشور، به نامهایی برمیخوریم که ریشه در روایتهای شاهنامه دارند؛ نامهایی مانند «تنگ بهرام»، «بهرامکُش» و دهها نمونه دیگر.
این نامها نشان میدهد که مردم محلی چه ارتباط عمیقی با شاهنامه داشتهاند؛ بهگونهای که گاه تصور میکردهاند برخی از نبردها یا رویدادهای شاهنامه در همان منطقهای رخ داده که در آن زندگی میکنند. برای مثال، باور داشتند که نبرد رستم با فلان پهلوان یا رخداد مربوط به یکی از شخصیتهای شاهنامه در همان مکان اتفاق افتاده است.
حتی نامهایی مانند «نقش رستم» نیز از همین تأثیر فرهنگی ناشی شدهاند. در واقع، نقش رستم ارتباط مستقیمی با شخصیت رستم شاهنامه ندارد، اما به دلیل جایگاه ویژه رستم در ذهن و فرهنگ مردم، این نام بر آن مکان نهاده شده است. یا برای مثال، «تخت جمشید» نیز ارتباطی با جمشید اسطورهای شاهنامه ندارد و بنایی متعلق به دوران هخامنشی است؛ با این حال، مردم آن را با نام جمشید شناختهاند.
برخی طوایف و حتی بعضی ایلات در نقاط مختلف ایران نیز خود را به خاندانها یا قهرمانان محبوب شاهنامه منتسب میکنند. برای نمونه، خانوادهای با نام خانوادگی گودرزی ممکن است خود را از نسل گودرز بدانند یا از تعبیر «آل گودرز» استفاده کنند. البته این موضوع تنها به یک منطقه محدود نیست و در بخشهای مختلف ایران دیده میشود. من از لرستان مثال زدم، چون با آن بیشتر آشنایی دارم.
در ادبیات عامیانه و گفتار روزمره مردم نیز تأثیر شاهنامه کاملاً مشهود است. زمانی که پای صحبت پیرمردان قدیمی مینشستیم، بهویژه هنگامی که میخواستند سخنی حکیمانه بگویند یا نصیحتی ارائه کنند، بهشدت متأثر از حکمتهای فردوسی و همچنین روایتهای دلاوری و شجاعت شاهنامه بودند.
از دیگر تأثیرات شاهنامه میتوان به برخی آداب و رسوم آیینی اشاره کرد. در میان اقوامی که هنوز بخشی از سنتهای کهن ایرانی را حفظ کردهاند؛ مانند لرستان، جنوب ایران و بوشهر، در مراسم شادی و عزاداری، آیینهایی مشاهده میشود که ریشههای فرهنگی و تاریخی عمیقی دارند.
برای مثال، برخی آیینهای عزاداری برای امام حسین(ع) از سنتها و مناسکی بهره میبرند که پیشتر برای بزرگداشت شخصیتهای برجسته برگزار میشد. این آیینها در طول زمان با فرهنگ دینی تلفیق شدهاند. نمونه آن آیین گلمالی در لرستان است که بخشی از سنتی بسیار کهن به شمار میرود و امروزه در روز عاشورا اجرا میشود.
همچنین مراسم نخلگردانی در بوشهر یا تعزیه که نمایشی برای روایت واقعه کربلا و سوگواری شهدای آن است، از منظر شکل و ساختار آیینی، شباهتهایی با برخی سنتهای کهن دارد. گفته میشود بعضی از این شیوههای سوگواری پیشتر در روایت شخصیتهایی مانند سیاوش نیز وجود داشتهاند.
این مسئله نشاندهنده پیوند عمیق میان فرهنگ دینی و فرهنگ ملی و تاریخی ماست.
بخش دیگری که برای من جالب توجه بوده، سنت «مویه» در عزاداریهاست. در بسیاری از مناطق، بهویژه هنگام سوگواری برای جوانان، زنان مویهسرایی میکنند. این مویهها گستره موضوعی وسیعی دارند، اما بخشی از آنها به توصیف دلاوری، شجاعت، تیراندازی، سوارکاری و ویژگیهای رزمی فرد درگذشته اختصاص دارد.
در دوران جنگ نیز این سنت را مشاهده کردیم. مادران شهدا برای فرزندان خود مویه میخواندند و در این مویهها میتوان ردپایی از همان فضای حماسی شاهنامه را مشاهده کرد. حتی بر اساس همین سبک و سیاق، مویههای تازهای برای شهدا، بهویژه شهدای جوان، خلق شد.
وقتی یک اثر فرهنگی اهمیت فراوانی پیدا میکند، طبیعی است که برخی باورهای مردمی نیز پیرامون آن شکل بگیرند. همانگونه که نامهای جغرافیایی تحت تأثیر شاهنامه قرار گرفتهاند، برخی باورها نیز در تلفیق با اعتقادات مذهبی پدید آمدهاند.
از جمله این موارد، مقایسههایی است که میان حضرت علی(ع) و رستم صورت گرفته است. بهویژه ویژگیهایی مانند دلاوری، پهلوانی، جوانمردی و حمایت از حق، باعث شده که این دو شخصیت در ذهن و فرهنگ مردم در کنار یکدیگر قرار گیرند.
این مسئله تنها به یک منطقه خاص محدود نیست، بلکه در سطح ملی نیز دیده میشود. برای نمونه، مولانا میگوید:
«زین همرهان سستعناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست»
در فرهنگ ایرانی، هم حضرت علی(ع) و هم رستم، نماد دلاوری، جوانمردی و حمایت از حق بودهاند و به همین دلیل در ذهن و زبان مردم نوعی پیوند میان آنها شکل گرفته است.
اما تأثیر شاهنامه تنها به فرهنگ عامه محدود نمیشود. شاهنامه بر ادبیات فارسی، فرهنگهای بومی، ادبیات پس از خود و حتی ادبیات جهان نیز اثر گذاشته است.
ترجمه شاهنامه به زبانهای مختلف، از جمله در اروپا، جهان عرب و سرزمینهای عثمانی، موضوع تازهای نیست و سالهاست که مورد توجه پژوهشگران و ادیبان قرار دارد.
آن بخشی که عرض کردم میتوانیم شاهنامه را با آثار حماسی غرب مقایسه کنیم، دقیقاً از همینجا آغاز میشود. البته قصد من ارزشگذاری یا کوچک شمردن آن آثار نیست؛ صرفاً میخواهم برخی تفاوتهای محتوایی را بیان کنم و قضاوت را به عهده شما بگذارم.
برای مثال، حماسه «ایلیاد» با چه ماجرایی آغاز میشود؟ شخصی به نام پاریس، از شهر تروا، مهمان یونانیان است. او در خانه منلائوس ـ که برادر آگاممنون، پادشاه یونان، است ـ حضور دارد، اما همسر او و اموالش را میرباید و با خود میبرد. در واقع، موضوع اصلی آن حماسه از همین ماجرا آغاز میشود.
یونانیان ده سال پیرامون شهر تروا میجنگند. پهلوان بزرگ آنان، آشیل، چه میکند؟ آشیل نهتنها برای دفاع از یونان پیشقدم نمیشود، بلکه در ماجرای تقسیم غنائم، چون یکی از کنیزانی که سهم خود میدانست به او داده نمیشود، از درگاه زئوس درخواست میکند که یونانیان شکست بخورند و از کمک به آنان خودداری میکند.
حتی کشته شدن صمیمیترین دوستش نیز ابتدا تغییری در این وضعیت ایجاد نمیکند. مدتی عزاداری میکند و سوگواری نشان میدهد، اما سرانجام زمانی به میدان بازمیگردد که خواستههایش تأمین میشود. سپس وارد جنگ میشود، دشمنان را میکشد و داستان به پایان میرسد.
در «اودیسه» نیز ماجرا به شکل دیگری ادامه پیدا میکند. یونانیان اسب چوبی معروف را میسازند و تعدادی از پهلوانان درون آن پنهان میشوند. مردم تروا گمان میکنند این اسب غنیمتی جنگی است و آن را به داخل شهر میبرند. سپس جنگجویان از اسب خارج میشوند و شهر را فتح میکنند.
در این میان، اولیس در راه بازگشت به سرزمین خود با ماجراهای گوناگونی روبهرو میشود. در مدتی که او در جنگ بوده، همسرش در انتظار او مانده است و اشراف و بزرگان آن سرزمین در پی تصاحب همسر و داراییهای او هستند. محور اصلی داستان نیز تا حد زیادی پیرامون همین مسائل شکل میگیرد.
در ادبیات اروپا نیز بسیاری از نویسندگان و شاعران بزرگ تحت تأثیر فردوسی قرار گرفتهاند. در فرانسه، شاعرانی چون لامارتین و نیز نویسندگانی مانند ویکتور هوگو از فردوسی ستایش کردهاند یا دستکم نسبت به آثار او توجه ویژهای نشان دادهاند.
در روسیه نیز منظومهای بر پایه تراژدی رستم و سهراب توسط ژوکوفسکی سروده شده که شهرت فراوانی دارد. در انگلستان نیز شاعر شناختهشدهای مانند متیو آرنولد از داستانهای فردوسی الهام گرفته است.
در آلمان نیز برخی از بزرگان ادبیات اروپا به فردوسی توجه ویژهای داشتهاند. برای مثال، گوته که از ارادتمندان حافظ بود، به فردوسی نیز علاقه و احترام داشت. همچنین شاعران و نویسندگان دیگری در ادبیات آلمان از شاهنامه و شخصیتهای آن تأثیر پذیرفتهاند.
اینها تنها نمونههای محدودی از تأثیر شاهنامه در ادبیات جهان است که بهاختصار خدمت شما عرض کردم.
اما در خود ایران و در ادبیات فارسی نیز آثار فراوانی به تقلید از شاهنامه یا تحت تأثیر آن پدید آمدهاند. برای نمونه، «تیمورنامه» یا «ظفرنامه» که روایت حماسی زندگی تیمور است، از ساختار و الگوی شاهنامه الهام گرفته است. جالب آنکه تیمور شخصیتی بود که به ایران حمله کرد و سرزمین ایران را فتح کرد، اما حتی در روایت زندگی او نیز از قالب و شکوه شاهنامه بهره گرفته شده است.
منظومههای مذهبی متعددی نیز تحت تأثیر شاهنامه سروده شدهاند. از جمله «حمله حیدری» که یک حماسه مذهبی است و از نظر وزن، قالب و شیوه روایت، شباهتهای فراوانی با شاهنامه دارد. همچنین آثاری مانند «برزونامه»، «بانوگشسبنامه» و دیگر منظومههای حماسی و مذهبی نیز از این سنت ادبی تأثیر پذیرفتهاند.
در سطح محلی نیز نمونههای متعددی وجود دارد. برای مثال، در منطقه ما «شاهنامه لَکی» پدید آمده که بهوضوح از شاهنامه فردوسی تأثیر گرفته است. در میان کردها نیز روایتها و شاهنامههای محلی وجود دارد که بهنوعی در ادامه همان سنت حماسی شکل گرفتهاند.
در قلمرو عثمانی نیز اثری با عنوان «شاهنامه آل عثمان» پدید آمد که آن هم متأثر از جایگاه و الگوی شاهنامه فردوسی بود.
فردوسی از یک نهضت فرهنگی که در برابر برتریجویی قومی و نژادی امویان شکل گرفته بود نیز تأثیر پذیرفته بود.
برجستگان و نخبگان این جریان، بهویژه در دورهای که امویان رفتارهای تحقیرآمیزی نسبت به ایرانیان داشتند، فعالیت میکردند. برای مثال، روایت شده که برای تحقیر مردم خراسان، به آنان نعل میزدند یا با رفتارهای مختلف برتری عربی را تبلیغ میکردند. حتی گاهی احادیثی جعلی ساخته میشد تا این برتریجویی را توجیه کند و به آن مشروعیت ببخشد.
فردوسی از نظر فکری، در یکی از ابعاد اندیشه خود، متأثر از نهضت شعوبیه بود. شعوبیان با نژادپرستی عربی و برتریطلبی قومی مبارزه میکردند و بر برابری انسانها تأکید داشتند. خود واژه «شعوبیه» نیز در همین معنا و در دفاع از مساوات و برابری به کار میرفت.
میتوان گفت که شاهنامه در دل یک نهضت فرهنگی و هویتی شکل گرفته است؛ نهضتی که هدف آن دفاع فرهنگی از دین، هویت و میهن بود.
این مقایسه ها بهخوبی نشان میدهد که ارزش محتوایی اثر فردوسی در چیست.
فردوسی اثری خلق کرده که سه دوره متفاوت را دربر میگیرد: نخست، دوره اساطیری که به آن دوره پیشدادیان گفته میشود و منشأ بسیاری از اختراعات، آیینها و رسوم در آن روایت میشود؛ سپس دوره کیانیان که جانشین پیشدادیان هستند؛ و در نهایت بخش تاریخی شاهنامه.
در سراسر این اثر، همان ویژگیهایی که درباره رستم عرض کردم ـ یعنی آزادگی، جوانمردی، خردورزی، دینمداری و میهندوستی ـ حضور پررنگ دارند.
درباره خود فردوسی نیز همه میدانیم که دارای اعتقادات شیعی بوده است. برخی از پژوهشگران معتقدند یکی از دلایلی که باعث شد سلطان محمود آنگونه که شایسته بود از فردوسی استقبال نکند، همین مسئله مذهبی بوده است. سلطان محمود و دربار او تعصبات مذهبی خاص خود را داشتند و فردوسی نیز آشکارا ارادت خود را به اهلبیت(ع) بیان کرده بود.
از سوی دیگر، فردوسی پهلوانانی چون رستم، گودرز، توس و بیژن را ستوده بود؛ پهلوانانی که نماد هویت و افتخار ایرانی بودند. شاید مجموعه این عوامل موجب شد که آنگونه که باید، قدر این تلاش بزرگ فرهنگی دانسته نشود.
آنچه عرض کردم، بخشی از میراثی است که فردوسی از ایرانیان کهن برای ما گردآوری، حفظ و ثبت کرده است. البته او منابعی در اختیار داشت، اما منابع فردوسی به هیچ وجه قابل مقایسه با خود شاهنامه نیستند. شاهنامه اثری است که از مرز گردآوری صرف فراتر رفته و به یک آفرینش بزرگ فرهنگی تبدیل شده است.
داستانهای حماسی شاهنامه نیز صرفاً تخیل نیستند. اسطوره البته تعاریف و ویژگیهای خاص خود را دارد، اما اگر این روایتها کاملاً خیالی و بیریشه بودند، هرگز نمیتوانستند چنین تأثیر عمیقی بر ذهن و روح مردم بگذارند.
فردوسی بهتدریج شهرتی فراگیر پیدا کرد و شاهنامه نیز با آن پیشزمینهای که از قبل در میان مردم ایران وجود داشت، روزبهروز بر اهمیتش افزوده شد. اما این اثر چه تأثیراتی بر خلقوخو و فرهنگ مردم ایران گذاشته است؟ این بحث، جدای از اهمیت زبانی شاهنامه است؛ اهمیتی که واقعاً در حفظ زبان فارسی نقشی اساسی داشته است. افزون بر آن، اهمیت فرهنگی شاهنامه نیز کمنظیر بوده و هم دوستان و هم منتقدان آن، هر یک به نوعی از آن بهره بردهاند.