روایتی از تشییع رهبر شهید انقلاب

مأموریت در میانِ اشک

آزاده دریکوند هنرمند لرستانی روایت تصویری و متنی خود را از تشییع رهبر شهید انقلاب به اشتراک گذاشته است.
دوشنبه ۲۹ تير ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۳
کد خبر :  ۳۵۵۰۱۰

به گزارش روابط عمومی حوزه هنری استان لرستان، هنرمندان لرستانی در آیین  وداع و تشییع رهبر شهید انقلاب روایتهای خود در قالبهای مختلف از جمله عکس، فیلم و متن به ثبت رساندند که در زیر روایت آزاده دریکوند را در سه بخش میتوانید مشاهده نمایید.

 

#بخش_اول: در آستانه‌ی دیدار

شنبه، نیم‌روز سیزدهم تیرماه بود؛ وقتی قدم به شهر مقدس قم گذاشتیم، انگار سنگینی یک تقدیر بزرگ را بر دوش داشتیم. قرار بود روز سه‌شنبه، پیکر مطهر شهید، در میان شکوه جمعیت تشییع شود. روزهای پیش از آن، تمام وجودمان در حرم مطهر حضرت معصومه(س) بود؛ ما در انتظار آخرین دیدار بودیم، اما در لایه‌های عمیق قلبمان، این حقیقت تلخ را می‌شناختیم که برای بسیاری از ما، این «اولین و آخرین» دیدار با او بود... دیدار با کسی که دیگر از میان ما برخاسته بود.

سه‌شنبه، ساعت حدود ۶ عصر، من و محدثه با دو لقمه نان و پنیر آماده شدیم؛ برای آنکه شب را در فضای قدسی جمکران سپری کنیم. می‌خواستیم تا فردا، پس از مراسم تشییع، بازنگردیم. وقتی هوا تاریک شد، به موکب‌های بلوار پیامبر اعظم رسیدیم. آنجا، حال و هوای مسیر، چنان بود که انگار در میانه‌ی پیاده‌روی اربعین هستیم؛ پر از اشتیاق و پر از غبار عشق.

هرچه به سمت جمکران پیش می‌رفتیم، فضا سنگین‌تر و معنوی‌تر می‌شد. موکب‌ها، آدم‌ها و حتی جریان باد، گویی همگی در حال زمزمه بودند. بارها در دل با خود می‌گفتم: «خدایا، این‌ها را ببین که گویی امام زمان(عج) ظهور کرده‌اند و این سیل عظیم جمعیت، برای دیدن روی ماهِ ایشان است...» صدای حاج حسین یکتا توی فضا پیچیده بود.

جمعیت لحظه به لحظه بیشتر می‌شد، تا جایی که در میان آن هیاهو، به سختی توانستیم راهی به درون پیدا کنیم. در گوشه‌ای نشستیم تا اندکی از خستگی راه بکاهیم. گرمای طاقت‌فرسا و خستگی جان‌کاه، اجازه نمی‌داد ذره‌ای آرام بگیریم. تنها دغدغه‌مان، حفظ انرژی خودمان و شارژ دوربین‌ها بود. در آن میان، از هم جدا شدیم. محدثه به میان جمعیت رفت، اما در میان آن سیل انسانی، جایی گیر کرد و نتوانست جلوتر بیاید. نزدیک اذان صبح بود که رفتم تا وضو بگیرم. مسیر برگشت به سر جای اولم بسیار سخت شده بود؛ در میانه‌ی آن ازدحام، با سختی و فشار، خودم را به جلو می‌کشیدم؛ هم برای یافتن محدثه و هم برای آنکه بتوانم از این لحظات بی‌قرار، تصویری ثبت کنم.

ناگهان، چشمم به او افتاد... درست روبرویم بود! از طرح روسری‌اش او را شناختم. با تعجب گفتم: «عه محدثه! تو اینجایی؟» برگشت، با تعجب و چشمان خیره نگاهم کرد و ناگهان... نقش زمین شد.



مأموریت در میانِ اشک

مأموریت در میانِ اشک

مأموریت در میانِ اشک

 

مأموریت در میانِ اشک

مأموریت در میانِ اشک

مأموریت در میانِ اشک

#بخش_دوم: مأموریت در میانِ اشک

با صدای بلند از ترس و اضطراب داد زدم: «محدثه! چی شد؟ چی شدی؟» 
با دستی لرزان، آب را به صورتش پاشیدم و مدام صدایش می‌کردم. زنان مهربانی که در آن نزدیکی بودند، گویی فرشته‌های رحمت بودند که به کمک آمدند. وقتی چشم‌هایش را با سختی باز کرد، با صدایی ضعیف گفت: «آزاده... آب...» بطری آب خنکی که همراهم بود را به دهانش نزدیک کردم تا جانی دوباره بگیرد، اما به محض آنکه هوشیاری‌اش بازگشت، با نگرانی زیاد گفت: «وای... گوپرو... کیفم...»
آرام به او گفتم: «نگران نباش، هیچ‌چیز گم نشده.» دو زن ترک‌زبان که کنارمان بودند، با نگاهی دلسوزانه پرسیدند چه شده؟ برایشان گفتیم که از دیروز ظهر چیزی نخورده‌ایم و این پیاده‌روی طولانی، توانمان را گرفته. یکی از آنها از کیفش لقمه‌ای کباب و یکی دیگر ویفری درآورند و تعارف کردند. محدثه، گفت: «کباب نمی‌تونم بخورم»؛ سعی کرد کمی ویفر بخورد و حالش که بهتر شد گفت می‌خواهد از جمعیت خارج شود، شاید به اورژانس برود و سرم بزند تا حالش بهتر شود.
وقتی مطمئن شدم بهتر شده و می‌تواند راه برود گفتم برو.
خودم نمی‌توانستم همراهش بروم. نوعی اضطراب مقدس در وجودم بود. با خود می‌گفتم: «اگر باید زیر پلک‌هایم چوب‌کبریت بگذارم می‌گذارم تا بیدار بمانم؛ چون این، مهم‌ترین مأموریت زندگی من است.» من که هیچ خدمتی برای «آقا» نکرده بودم، این تنها راهم بود؛ اینکه بتوانم شکوه آخرین رفتن او را با دوربینم ثبت کنم. نباید دست‌خالی به خانه برمی‌گشتم، نباید!

از ازدحام زیاد راه برای هیچ‌کس باز نبود. اما انگار در میان آن جمعیت، دستی مرا هدایت می‌کرد؛ نیروئی نادیده که اجازه می‌داد من، با دوربینم، از میان آن سیل عظیم عبور کنم. رسیدم به میدانی نزدیک مسجد؛ تنها جایی که می‌توانستم کمی از این فشار رها شوم. زمین، پر از خاک و گل بود. نشستم و تمام لباس‌هایم غرق در خاک شد، اما برای من، این خاک، گویی خاکی از مسیر عشق بود.

در میانه‌ی آن خستگی مفرط، روی زیرانداز یکی از خانم های کنارم دراز کشیدم. دوربین را در آغوش گرفتم و پلک‌هایم سنگین شد. وقتی بیدار شدم، خانمی کنارم بود و با لبخندی گفت: «من هم تو را شکار کردم؛ وقتی خواب بودی، از تو عکس گرفتم. این بار، ما خود عکاس را به سوژه تبدیل کردیم...»

سپیده‌ دم، با اتمام نماز، از راه رسید. انرژی‌ام به پایان رسیده بود، چشم‌ها هنوز منتظر بودند...
و از چهره‌ی زائران، غم و خستگی می‌بارید...

 

#بخش_سوم: وصالی از جنس وداع 

 حوالی ساعت ۶ صبح بود؛ آقا را آوردند و همه برای نماز به استواری ایستادند. در آن لحظه، صدای گریه و شیون مردم بلند شد. با سختی و تلاش، خود را میان جمعیت جا دادم؛ توان انجام کاری نداشتم و با دیگران همراه شدم و بارانی از اشک جاری گشت.
پس از نماز، با خود فکر می‌کردم که شاید پیکر مطهر آقا را از همان‌جا و از میان جمعیت عبور دهند. از یکی از خانم‌های عکاس پرسیدم پیکر را کجا می‌آوردند. گفت داخل خیابان تشییع می‌شود. 
می‌خواستم سریع از مسجد خارج شوم تا خودم را به پیکرها برسانم و از جلوی جمعیت تصویر بگیرم اما انگار تقدیر چیز دیگری می‌خواست. ناگهان در میان حجم عظیم ازدحام، گرفتار شدم. احساس خفگی می‌کردم و گویی در آستانه بی‌هوشی بودم. چندین بار صورتم را شستم و گره روسری‌ام را باز کردم؛ آب بر سرم ریختم؛ تنها برای آنکه بتوانم تحمل کنم تا از آن فضای تنگ خارج شویم.
کودکان از شدت گرما بی‌حال و بی‌رمق بودند و پدران، کالسکه فرزندانشان را روی دستشان گرفته بودند، تا از خفگی نجاتشان دهند. با هر زحمت و سختی، از محوطه مسجد جمکران خارج شدیم. هر چه جلوتر می‌رفتیم، جمعیت تمام‌شدنی نبود، بلکه لحظه به لحظه بیشتر می‌شد.
شنیدم که پشت بلندگو اعلام کردند جمعیت تا حرم مطهر خانم حضرت معصومه (س) ادامه دارد.
سختی‌های مسیر بسیار بود، اما تنها چیزی که مرا تا ظهر روز تشییع، سرپا نگه داشت، لطف خدا و عشق به رهبر بود. با این حال، حسرت بزرگی در دلم ماند؛ اینکه حتی نتوانستم تصویری از تابوت رهبر شهیدم ثبت کنم.
در آن لحظات، معنای این جمله را با تمام وجودم درک کردم: «این همه لشکر آمده، به عشق رهبر آمده.»
هرچند دیر شده است، اما همه ما نیاز داریم که رهبر شهیدمان را بشناسیم. اصلاً آقای سید علی خامنه‌ای که بود؟ چه بود؟ و چه کرده بود که چنین شد؟

 

ارسال نظر