بااینکه پشت سرهم ساعتِ بیدارباش تنظیم کرده بودم، بازهم خواب ماندم. یک اسنپ ضرر کردم، اما چارهای نبود، باید سریعتر خودم را به خانة معلم میرساندم. رانندة اسنپ کمی از گلدستههای مسجد محلهمان گفت. اینکه چقدر هزینه داشته و میشده پولش را به فقرا بدهند. چیزی نگفتم و خودم را با موبایلم مشغول کردم.
ورودم با ورود آقای سپهوند-رئیس حوزة هنری- همزمان شد. باهم رفتیم برای صرف صبحانه. همان دیروزی بود! دریغ از اندکی تغییر. استاد مجلسی هم بعد از ما وارد سالن غذاخوری شد.گرافیستها صبحانه را خورده و مشغول کار بودند. از کی، نمیدانم. میزها را در اتاق جلسات کنار هم چیده بودند. بین جعیت چشم گرداندم. امید کردی غایب بود. نه فقط امید، تعداد آقایان برعکس دیروز، کمتر از خانمها بود. بینشان چرخی زدم. استاد براتی بالای سرشان بود و به سؤالات جواب میداد. بعضیها دنبال ایده بودند و بعضی دیگر درحال طراحی اولیة ایدههایشان. سیستمهای خفنشان چشمم را بدجوری گرفته بود. چند نفرشان، ابزاری داشتند که اسمشان را نمیدانم؛ واژگانی هم که به کار میبردند خیلی برایم مفهوم نبود. «رئال بزن... نه سورئال بهتره... کامپوزیشن... لِیاَوت...جِنِریت...» تک به تک بالای سرشان رفتم و در صفحة مانیتورشان سرکی کشیدم. بعضیها هنوز درگیر ایدهیابی بودند و بعضیهایشان داشتند ایدههای اولیهشان را طراحی میکردند یا به قول خودشان اتود میزدند. عصای شکسته، شیشة شیر، طناب دار... طراحیها جز چند خط کج و مأوج چیز قابل فهم دیگری نداشت.
دوباره به سالن غذاخوری سری زدم. استاد مجلسی، هنوز مشغول بود. صبحانهخوردنش کمی طولانی شده بود. صبحانهاش که تمام شد، او هم رفت بین گرافیستها. هرکدام یک دو جین اتود اولیه داشتند و برای تأیید نزد استاد آوردند. همة طراحیهای انجامشدة این حوزه را میشناخت میگفت کدام طرحها تکراری هستند و نکات لازم را به بچهها گوشزد میکرد.
دوتا از گرافیستهای خانم، مثل هم لباس پوشیده بودند؛ یادم آمد دیروز هم همین وضع را داشتند. کمی که به چهرةشان دقت کردم، متوجه دوقلو بودنشان شدم. این هم از دیگر نکات جالب کارگاه. دوقلوهای طراح، زوجهای طراح، مادر و دختر طراح.
یک جزوه جلوی همة بچهها بود که مدام به آن رجوع میکردند. یکی را برداشتم و ورق زدم. بنظرم رسید بهتر است دربارهاش از امید کردی بپرسم. امید میگفت در خیلی از کارگاهها بچهها با موضوع کارگاه بیگانهاند و یکی دو روز اول به بحث دربارة موضوع و جاانداختن آن میگذرد. اما ما از قبل جزوهای تهیه و برای همة شرکتکنندهها ارسال کردهایم. جزوهای که در آن به نوعی ادبیات موضوع، اهمیت مسئله و حتی شعارهای پیشنهادی که میتواند مبنای ایده یا طراحی قرار بگیرند را آوردهایم. همین هم باعث شده تا بچهها تقریباً بدانند که میخواهند چکار کنند.
در سالن کناری هم جلسة دیگری درحال برگزاری بود. روز دوم کارگاه روایتنویسی اربعین، با تدریس استاد قائدی-رئیس حوزة هنری چهارمحال و بختیاری. یادم افتاد دوتا از بچههای کارگاه اهل چهارمحال هستند و شکایت داشتند که اسم استانشان در روایت دیروز از قلم افتاده است!
یکی از خانمهای گرافیست حالش بد شده بود و دنبال کسی میگشت که او را به درمانگاه ببرد. سروکلة گزارشگر صداوسیما و بقیة خبرگزاریها تقریباً باهم پیدا شد. دوری در هر دو کارگاه زدند و با رئیس حوزه هنری و اساتید دوره و چندتایی از شرکتکنندهها مصاحبه کردند. بنظرم جذابیت و اهمیت کارگاه بود که آنها را به آنجا کشیده بود. بعداز آنها هم رئیس سازمان تبلیغات برای بازدید آمد.
دوباره کار بچهها را دید زدم. بعضیها جلوتر بودند و طرحهایشان داشت معنا و مفهوم خودش را پیدا میکرد. انصافاً هم کارشان خوب بود. بعضیها اول روی برگه نقاشی میکشیدند و بعد از آن عکس میگرفتند و میبردند در فضای فتوشاپ! خانمِ مریض هم رسید؛ با دوتا پلاستیک دارو. سرم هم زده بود. این را از چسبهای کاغذیِ روی دستش فهمیدم. در سالن صدای موس میآمد و جابجا شدن صندلیها. بقیهاش پچپچ بود. بچهها به هم مشورت میدادند و ایرادات هم را رفع میکردند. آفرین به این روحیه.
نزدیک ظهر بود که بچهها دو دسته شدند. یک گروه رفتند در سالن دیگری و استاد مجلسی بازهم رفت پایِ تخته. حرفهایش را آنقدر ساده میزد که منِ گرافیک نفهم هم میفهمیدم. این یعنی معلم خوبی را برای کارگاه انتخاب کردهاند.
کلاس تازه داشت جان میگرفت که برق رفت. در این گرما همین را کم داشتیم. حالا گرما هیچ، اما سیستم بیبرق، با به اسحة بیفشنگ فرقی ندارد؛ کلاس ادامه داشت، اما طراحیها... نه امایی در کار نیست. سیستم خفن به درد همین مواقع میخورد. کار با قوّت ادامه داشت. فقط یک نفر طرحش را ذخیره نکرده بود و چون سیستمش یک سره کار میکرد جسارتاً به فنا رفت.
برق آمد و صدای صلواتها بلند شد. اذان، نماز، نهار، خواب. ساعت دوونیم بود و جز چند نفری کسی در سالن نبود. امید میگفت الزامی به حضور در سالن نیست، اجبار ما برای تحویل طرحهاست.
سراغ استاد مجلسی رفتم. نظرش را دربارة کارگاه و میزبانی لرستان پرسیدم. نکات خوبی گفت. اینکه در کارگاه بچهها در سطوح مختلفی از حرفهایگری هستند و همین باعث میشود از هم یاد بگیرند. اینکه فضا رفاقتی است تا رقابتی، پس کسی دانشش را از دیگری دریغ نمیکند، اینکه کارگاه خروجی محور است، اینکه از همین آثار نمایشگاه برگزار میشود، اینکه بچهها فرصتی پیدا کردهاند تا دغدغهها و مشکلات صنفیشان را با بزرگترها مطرح کنند، اینکه لرستان از نقطة قوتش یعنی طبیعت به خوبی در برگزاری کارگاه استفاده کرده است.
کاملاً با استاد همنظرم. کارگاه کم نرفتهام. چه داخل استان و چه خارج از استان. انصافاً اگر نگویم در کشور، اما در استان کمتر جایی را پیدا میکنید که مثل حوزة هنری همه چیزش روی حساب باشد. اهل فکر بودن و استفاده از تیم خوشفکر نتیجهای جز این ندارد. همافزایی شکلگرفته بین گرافیستها هم از برکات دیگر این کارگاه است. بچههای لرستان دور هم جمع شدند و بعداز آشنایی تصمیمشان بر این شد تا خانة طراحان لرستان را تأسیس کنند. انشاءالله.
کارگاه روایتنویسی همان ظهر تمام شد. اما انگار کارگاه دیگری شروع شده بود. جلسة سوم از «دورههای توانمندسازی هنری از ایده تا اجرا» که مخاطبش 18 نفر از دانشآموزان دختر هنرستانی رشتة گرافیک بودند و استادش سیده معصومه حسینی. استادِ این کارگاه و شرکتکنندة افتخاری آن کارگاه. کمی بعد همگی به کارگاه گرافیستها سری زدند و از کارشان بازدید کردند؛ بنظرم دیدن خودِ آیندهشان جذابترین اتفاق امروز بود. اینکه میدیدند کارشان آینده دارد، میتوانند منشاء اثر باشند و به درآمد برسند.
ساعت 19:30 دقیقه و گرافیستها همچنان مشغول طراحی و باز هم غیبت امید کردی. نمیدانم چرا همه میگوید امید کو! چند دقیقة بعد اما معلوم میشود کجا بوده است. کیک تولد در دست و برفشادیزنان وارد میشود. تولد همان اصفهانی شکارچی خرچنگ است. مبارکش باشد؛ صد سال به این سالها. عجب! برق رفت!! وسطِ تولد. انگار قرار است روایت شب دوم هم با رفتن برق تمام شود. خدا به فردایمان رحم کند.
امین ماکیانی