اگر خوردن قسم جلاله، کراهت نداشت، میگفتم ولله، بالله، تالله، ما آدمهای کارکردن اول صبح نیستیم؛ اصلاً خودمان هم بخواهیم، مغزمان نمیکشد. مگر شب را از آدم گرفتهاند که آفتاب نزده هِلِک و هلک از خانه راه بیفتی در مسیری که پرنده هم در آن پر نمیزد؟! اما حیف از غمِ نان و غم نان و غم نان. حالا من مجبورم و قول دادهام، تعجبم از این جماعت گرافیست است که صبح زودشان، یکِ ظهر است و شروع ساعت کاریشان دوازده شب به بعد. شما دیگر چرا تن به این خفت دادهاید! پنجونیم صبح بود که بیدار شدم و تقریباً چند دقیقهای مانده به هفت صبح به حوزة هنری رسیدم. چراغها خاموش بود و ساختمان سوتوکور. چشمانم سیاهی میرفت. پلهها را سه تا یکی بالا رفتم، کوله را پرت کردم در اتاق میلاد سلیمی و دویدم. چه دویدنی! کجا رفتم و برای چه، قابل حدس است، اما قابل ذکر، نه.
نور چشمانم که برگشت، از فرصت استفاده کردم و از آقای سلیمی به عنوان معاون فرهنگی و هنری حوزه سؤالاتی دربارة کارگاه پرسیدم. میگفت 44 طراح و گرافیست از 7 استانِ لرستان، یزد، اصفهان، البرز، تهران، همدان و قم در کارگاه منطقهای تولید پوستر با موضوع جمعیت با عنوان «تیم جوان برنده است» شرکت کردهاند. 44 نفری که 10 نفرشان از استان خودمان هستند. بعضیهایشان هم با زن و فرزند به کارگاه آمدهاند. به قول خودشان نمیشود موضوع کارگاه جمعیت باشد و به شرکتکنندهها اجازه ندهی تا با جمع خانواده در آن حاضر شوند.
نیم ساعتی آنجا بودیم. آقای معاون چندتایی بیسیم برداشت و راه افتادیم. باکلاسهای لعنتی! مقصد خانة معلم بود. وارد که شدیم همه جا پر بود از بنر و استند و تابلوهای مربوط به کارگاه. راستش من که خیلی از این شلوغی خوشم نیامد. خودِ پوستر طراحی خوبی داشت، اما اینکه در و دیوار را از آن پر کرده بودند، بنظرم توی ذوق میزد.
خانمها و آقایان طراح، مشغول صرف صبحانه بودند. ما هم به آنها پیوستیم. فکر میکردم کارگاه قرار است همان جا برگزار شود؛ اما معلوم شد، عازم بیشه هستیم. پس تخممرغ پخته، نمیتوانست گزینة خوبی برای صبحانه باشد. پنیر و عسل اگرچه ترکیب مرسومی نیست، اما ناگزیر انتخابشان کردم.
چهرهها را نگاه میکردم، جز یکی دو نفر، خدایی قیافة هیچکدامشان به طراح نمیخورْد. شاید بگویید مگر طراح قیافة خاصی دارد؛ باید بگویم، بله دارد؛ اما الان مجال توصیفش نیست. در همین حین، عکاس و فیلمبردار هم آمدند. امید کردی، گرافیستها را جمع کرد تا راه بیفتیم. امید که به عنوان «چهرة سال هنر انقلاب اسلامی استان لرستان» در سال جاری انتخاب شده است، مسئول واحد هنرهای تجسمی حوزه هنری و به نوعی محور برگزاری این رویداد است.
«راه بیفتید، هرکی دیر بیاد، جا میمونه». میخواست همین اول کاری، جدی بودنش را نشان دهد؛ حتی صحبت از سنگ و آجر هم شد. اما تهدیداتش جواب نداد و با بیش از چند دقیقه تأخیر حرکت کردیم.
سه تا مینیبوس بودیم. قسمت من نشستن در مینیبوس آقایان و درست کنار آقای فیلمبردار بود. هنوز راه نیفتاده بودیم که همگی خوابشان برد. گفته بودم که این جماعت به زیست روزانه عادت ندارد. خودم هم میخواستم کمی بخوابم، اما چانة گرم فیلمبردار، خواب را از چشمانم ربود. بین راه برای صرف آب و بستنی توقفی کوتاه داشتیم. بستنی خواب بچهها را پراند و چانهشان را تکانی داد. از لابهلای حرف دو نفرشان فهمیدم، که یکیشان متولد دهة هشتاد است و زن و فرزند دارد. جالب بود؛ اما جالبتر حسین براتی بود. یکی از دو استاد کارگاه؛ طراح، متولد اواسط دهة شصت و صاحب پنج فرزند!
حدوداً یازدهونیم بود که به بیشه رسیدیم. حرکت کردیم به سمت اقامتگاه کنار ایستگاه راهآهن. از روی ریلها رد شدم و به سمت اقامتگاه رفتم. بقیه اما مانده بودند، بین خطوط. دوربین به دست، داشتند از تونل درختیِ ایستگاه عکس میگرفتند. منتظر نماندم. چند دقیقه بعد همگی آمدند. آقایان آب را که دیدند، کفشها را درآورند و وارد آب شدند. حق هم داشتند، یزد و قم و اصفهان که فراوانی آب لرستان را ندارد!!
تیم تدارکات که اسمش را گذاشتهام تیم منقل از ساعت شش آنجا بودند. خسته و کمی عصبانی. ظاهراً قطارها توقف طولانی داشتند و مجبور شده بودند، تمام وسایل را تکتک از زیر قطار ببرند.
از راه نرسیده یکی از آقایان اصفهانی خرچنگی را زندهگیری کرد و معرکهای راه انداخت. خوراک استوریهای امشب همهشان جور شد.
روی سکویی، کنار آب، موکت پهن کرده بودند و همگی روی آن نشستند. مجتبی مجلسی دیگر استاد کارگاه بلند شد و تدریس را شروع کرد. خانمها میخندیدند و آقایان بلند بلند حرف میزدند. کمکم جلسه جدی شد.
«دیزاین یعنی کلاهبردای، پوستر هم یکی از وسایل آن است... گرافیک فرهنگ خودش را دارد...» چند نفری مشغول نوشتن شدند؛ بیشترشان هم خانم. پسرها انگار یا همه چیز را بلدند، یا وانمود میکنند که بلدند و یا حوصلة نوشتن ندارند؛ که احتمال دو گزینة آخر بیشتر است.
صدای آب نمیگذاشت، صدای استاد به خوبی شنیده شود.
«در طراحی نقطهزن باشید... بانک خالی را که سرقت نمیکنند...» صدای آب کم بود، صدای قطار هم اضافه شد. دوباره حواسها پرت شد و دوربینها بالا آمد.
اذان زد و کلاس هم جمع شد. نماز که خواندند و نهار را که خوردند، هرکدام گوشهای ولو شدند و چرتی زدند. فرصت شد تا من هم با امید کردی، چند دقیقهای دربارة دوره صحبت کنم. میگفت بیش از 80 نفر در کارگاه ثبتنام کرده بودند، اما خودمان برایش ظرفیت تعریف کردیم و این تعداد را پذیرفتیم. میگفت رویداد فرصتی است تا هم دربارة موضوع جمعیت و فرزندآوری تولید محتوا کنیم و هم گرافیستهای بااستعداد استان خودمان را بشناسیم. محتواهای تولیدشده هم قرار است در سطح کشور نمایش داده شوند.
خربزه و هندوانه شد عصرانة حاضرین. ظرفهایی که پشت هم پُر میرفت و خالی برمیگشت. حسابی که نوشجان کردند، بهانه آوردند که باید تا خود آبشار برویم. رفتیم. شرجی هوا بدجوری اذیت میکرد؛ اما دیدن دوبارة آبشار به اذیت شدنش میارزید. بقیة هم که حسابی ذوق کرده بودند. در مسیر برگشت کسی حرفی برای گفتن نداشت و بازهم خواب نقطة اشتراک جمع بود. به محل اسکان که رسیدیم برقها رفته بود و چشم، چشم را نمیدید. پس دیگر چیزی هم برای روایت باقی نمیماند؛ تا فردا، انشاءالله.
امین ماکیانی